شب است و تاریکی بر بیابان خیمه زده است . فقط شعله های اندک آتش که هیزم را میسوزاند و می رقصد و صدای پای نگهبانان از وهم بیایاین می کاهد. زهیر دورتر از خیمه ها و در تاریکی بر روی سنگی نشسته است و با چوبی که در دست دارد شکل هایی را بر روی خاک می کشد که دیده نمی شود و فقط در ذهن او شکل می گیرد. حتی بیان آنچه که در سر دارد سخت است . خجالت بیشتر....
برچسب:
نویسنده: ایلیا شجاعی
تاريخ: شنبه
3 تير
1402 ساعت: 18:21